خرید بک لینک
همیشه اخرین نفر بودم. همیشه نادیده شده ترین بودم. نمیخوام مظلوم نمایی کنم... ولی همیشه مظلوم ترین بودم. کسی بودم که حق دفاع رو از خودش گرفته بود...تقصیر خودم بود... ولی از این موقعیت ناراضی نیستم...این که همه حرفها زده میشه و وقتی میپرسم چیشده فقط یه خلاصه کوتاه ازش دستگیرم میشه دلمو میسوزونه ولی چیزی نمیگم.اینکه حتی حق ندارم بگم که دلم میسوزه از این رفتارا دلمو میسوزونه ولی چیزی نمیگم.دلم وقتی میسوزه که با نگاه کردن به اطرافم میبینم با اینکه بی کس نیستم ولی تنهام....دلم وقتی میسوزه که میبینم همه چی رو دارم تو هجده سالگیم از دست میدم ولی نمیتونم فریاد بکشم که از دستم نرن... اینکه بهترین لحظاتت رو که میتونی با آرامشت نفس بکشی، تقدیر ازت دریغ میکنه ینی از دست دادن... ینی تباه شدن یه سری ثانیه و دقیقه بدون ارامش و نفس ... منو میسوزونه ... فک میکنند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 6:39

وقتی حالت خوبه... وقتی میفهمم که رفتارای منو بچگونه برداشت میکنی چرا حرف بزنم عزیزدلم؟ حالتو خراب کنم؟ چیزی که اصلا نمیخوام بد شدن حال روحی و جسمیته عزیزدلم... زندگی واسه تو و اطرافیات رویایی نیست؟ اشکالی نداره عزیزم. ولی زندگی من رویاییه! این کنکور و مدرسه و خواب و درس و غذا خوردن و فیلم دیدن زندگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 14:43

وقتی شروعش میکنی یه حس سَتیسفای از تهدل بهت دست میده. بعدش میبینی اون چیزی که تصور میکردی نیست، مجموعهای از داستان های کوتاه ولی مرتبط به هم نیست، یا دو روایت موازی نیست؛ و وقتی تمومش میکنی میبینی اون حس ستیسفای اونقدرام از ته دل نبود؛ وقتی مات و مبهوت برگشتی به عقب و فهمیدی چیشده اون موقعس که مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 6:26

دارد تمام میشود... تابستانی که "از بهترین" که نه؛ بهترین تابستان تمام عمرم بود!چرا؟ عرض میکنم. زیرا نزدیک شد قلبهامان به همدیگر. زیرا خواب و بیداریهامان یکی شد. زیرا روزهای خوب و بد را باهمدیگر گذراندیم و تمام کردیم و پشت سر گذاشتیم و سپردیم به کَتِگوریِ "گذشتههای شیرین دونفرهمان" زیرا تهِتابسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

عاشقانهی ساده ای بود ... هفتهای بود پر از عشق! لحظاتی بود که با تک تک سلولهایت میتوانستی عشق را لمس کنی.... من خودم نبودم ... هفته ای بود که نه من، من بودم و نه او، او ... عشق بود... همان عشقی که مادی و معنویاش کردهاند... همانی که آسمانی و زمینیاش کردهاند... هم آسمانیاش بود و هم زمینیاش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم (انعام 60).

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــن
ازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودی
ازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتی
ازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

هفتاد و دو ساعت است که یک کنکوری محسوب میشوم.هفتاد و دوساعت است که دست به دامن خدایمان شدم تا شاید در این یکسال دستم را بگیرد... زندگیام گذشته... میگذره... و خواهد گذشت.... من میمونم و تمام خاطره هایی که ترس از فراموش شدنشان مرا وادار میکنند که بنویس... تا شاید خاطرهاش بماند برای آیندگان...بهتریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

سلام خدا ... میگن اگه چیزی رو از خدا میخواین بلند ازش بخواین... با صدای بلند ... هیچوقت نتونستم بلند حرف بزنم؛ بلند گریه کنم؛ بلند از کسی چیزی بخوام؛ همیشه محافظهکارانه جلو رفتم. اولین باریه که یچیز رو ازت بلند میخوام... اینجا نمیخوام... توی روزنامهم برات گفتم... :) نوشتن هم یجور بلند گفتنه دیگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:00

صفحه بندی