بهشـــــــــت - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 6:39
همیشه اخرین نفر بودم. همیشه نادیده شده ترین بودم. نمیخوام مظلوم نمایی کنم... ولی همیشه مظلوم ترین بودم. کسی بودم که حق دفاع رو از خودش گرفته بود...تقصیر خودم بود... ولی از این موقعیت ناراضی نیستم...این که همه حرفها زده میشه و وقتی میپرسم چیشده فقط یه خلاصه کوتاه ازش دستگیرم میشه دلمو میسوزونه ولی چی...
عزیــــــــزدلم! - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 14:43
وقتی حالت خوبه... وقتی میفهمم که رفتارای منو بچگونه برداشت میکنی چرا حرف بزنم عزیزدلم؟ حالتو خراب کنم؟ چیزی که اصلا نمیخوام بد شدن حال روحی و جسمیته عزیزدلم... زندگی واسه تو و اطرافیات رویایی نیست؟ اشکالی نداره عزیزم. ولی زندگی من رویاییه! این کنکور و مدرسه و خواب و درس و غذا خوردن و فیلم دیدن زندگ
قهوه تلخ ِسرد ِآقای نویسنده - تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 6:26
وقتی شروعش میکنی یه حس سَتیسفای از تهدل بهت دست میده. بعدش میبینی اون چیزی که تصور میکردی نیست، مجموعهای از داستان های کوتاه ولی مرتبط به هم نیست، یا دو روایت موازی نیست؛ و وقتی تمومش میکنی میبینی اون حس ستیسفای اونقدرام از ته دل نبود؛ وقتی مات و مبهوت برگشتی به عقب و فهمیدی چیشده اون موقعس که م
شروع خاص! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
دارد تمام میشود... تابستانی که "از بهترین" که نه؛ بهترین تابستان تمام عمرم بود!چرا؟ عرض میکنم. زیرا نزدیک شد قلبهامان به همدیگر. زیرا خواب و بیداریهامان یکی شد. زیرا روزهای خوب و بد را باهمدیگر گذراندیم و تمام کردیم و پشت سر گذاشتیم و سپردیم به کَتِگوریِ "گذشتههای شیرین دونفرهمان" زیرا تهِتابس
شور عشق! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
عاشقانهی ساده ای بود ... هفتهای بود پر از عشق! لحظاتی بود که با تک تک سلولهایت میتوانستی عشق را لمس کنی.... من خودم نبودم ... هفته ای بود که نه من، من بودم و نه او، او ... عشق بود... همان عشقی که مادی و معنویاش کردهاند... همانی که آسمانی و زمینیاش کردهاند...xa0 هم آسمانیاش بود و هم زمینیاش
آرامش - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم (انعام 60).xa0
ماه پیشونی! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــنازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودیازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتیازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی
ماه پیشونی... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــنازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودیازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتیازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی
لالایی ... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــنازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودیازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتیازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی
این دل غریبمو ... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
ازت متشکرم دیــــــــــوونهی مــــــــــنازینــــــکه چشم بــه ایــن دنیـا گشـودیازینــــــکه پـا تـو زنـدگـیم گذاشــــــــتیازینــــــکه پـا بـه پـام همـــیشــه بـودی
پس از یکسال و اندی!!! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
هفتاد و دو ساعت است که یک کنکوری محسوب میشوم.هفتاد و دوساعت است که دست به دامن خدایمان شدم تا شاید در این یکسال دستم را بگیرد... زندگیام گذشته... میگذره... و خواهد گذشت.... من میمونم و تمام خاطره هایی که ترس از فراموش شدنشان مرا وادار میکنند که بنویس... تا شاید خاطرهاش بماند برای آیندگان...بهتری
بـــــــــــــــلنــــــــــــــــــد - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
سلام خدا ... میگن اگه چیزی رو از خدا میخواین بلند ازش بخواین... با صدای بلند ...xa0هیچوقت نتونستم بلند حرف بزنم؛ بلند گریه کنم؛ بلند از کسی چیزی بخوام؛ همیشه محافظهکارانه جلو رفتم. اولین باریه که یچیز رو ازت بلند میخوام...xa0اینجا نمیخوام... توی روزنامهم برات گفتم... :) نوشتن هم یجور بلند گفتنه دیگه